And the Crystal Sphynx goes to…


 از سرگرمیهای دوران دانشجویی ایستادن در صف بلیط جشنواره و احیانا در صورت موفقیت در خرید بلیط دیدن یکی دو فیلم در طی جشنواره فجر هر سال بود. و البته فخر فروشی به دیگران در طی سال که فلان فیلم را که شما میخواهید ببینید من در جشنواره سال قبل دیده ام.آن سال برای اولین بار سیستم بلیط فروشی تغییر کرده بود. به جای فروش بلیط برای هر سئانس کارت هایی به مردم فروخته میشد که حکم رزرو یک سئانس خاص ار یک سینما را در طول جشنواره داشت. این را وقتی فهمیدم که روز اول جشنواره برای این که سر و گوشی آب داده باشم به سینما آزادی مراجعه کردم و تازه متوجه شدم قوانین سرگرمی هر ساله ام بدون اطلاع قبلی تغییر کرده و تمام کارت ها هم پیش فروش شده.بی هدف و مایوس در پیاده رو جلو سینما ایستاده بودم صرفا به خاطر اینکه نمی خواستم بلافاصله میدان را خالی کرده باشم. پیاده رو پر بود از دختر و پسر های جوان که در گروه های چند نفره دور هم جمع شده بودند و در مورد فیلم ها صحبت میکردند و من طبق معمول نامرئی بودم.بی اختیار به گروهی پنج نفره که به نظرم .تقریبا هم سن و سال خودم بودند زل زده بودم .دختری از گروه متوجه سنگینی نگاهم شده باشد گویا.. سرش را برگرداند و نگاهی به من انداخت. بعد به دوستانش چیزی گفت و به سمت م آمد.

-ما یک کارت اضافه داریم شما میخواهیدش؟

کارت را از دستش گرفتم و نگاهی به آن انداختم مال سینما فرهنگ بود ولی مشخص نبود که چه فیلم هایی را با آن میتوان دید. روی آن مستطیل هایی داشت که احتمالا با هر بار استفاده باید سوراخ میشد

پرسیدم چند؟

قیمتی که گفت تقریبا دو برابر قیمت واقعی کارت بود. با کمی چک و چانه بهایی تقریبا یک و نیم برابر بهای اصلی را به او دادم و سرخوش به سمت خانه راه افتادم.باقیمانده پول توی جیب م هم صرف خرید ویژه نامه جشنواره شد

….

با استفاده از جداول ویژه نامه و با ساعتی تلاش بالاخره موفق شدم کارت را رمز گشایی کنم و بفهمم بلیط چه فیلمهایی را بدست آورده ام. تمام فیلمها مربوط به بخش فیلمهای خارجی  بودند  که هرچند با ارزش اما اکثرا قدیمی، تکراری و سیاه سفید بودند.

نام یک فیلم در آن میان چشمم را گرفت.. باراکا محصول 1992 آمریکا

در ویژه نامه چیز زیادی در موردش نوشته نشده بود. مجله را بستم و منتظر آمدن شب شدم تا زودتر به ملاقات این غریبه بروم

….

شب سرد و تاریک بود. گوشه و کنار خیابان برف های جا مانده از بارش روزهای قبل سخت شده و باقی مانده بودند.باید مسافت زیادی راپیاده میرفتم تا خودم را به ایستگاه اتوبوس شمیران برسانم.اولین بار نبود که تنها به سینما میرفتم ولی مثل هر بار احساس دلشوره و اضطراب میکردم. اضطراب از وارد شدن به جمعی که در آن هیچکس تنها نیست..خوب ..البته.. تقریبا هیچکس

همینطور که تند و تند به سمت ایستگاه میرفتم برای خودم خیالبافی میکردم که مثلا کسی همراهم هست و تنها نیستم.دختر رویاهایم بود با چشمان مشکی درشت و موهای لخت تا سر شانه اش که مثل همیشه به زیبایی از کنار روسری بیرون افتاده بود .همپای من قدم بر میداشت و اصلا عقب نمی ماند.همینطور داشتیم  با هم نقشه میکشیدیم که چطور با یک کارت دو نفری به سینما وارد بشویم.انواع سناریو های خنده دار را با هم مرور میکردیم و بلند بلند میخندیدیم و میدانستیم که عابران به حال خوشمان غبطه میخورند.بحث به فیلم باراکا کشید. دختر رویا هایم معتقد بود که فیلم روشنفکری و مستقل خواهد بود و بعید است مسئولین جشنواره  فیلمی هالیوودی را برای نمایش انتخاب کرده باشند.

من اما نظری نداشتم و تنها محو تماشای او بودم که اعتماد به نفس زیبا ترش کرده بود.

چراغ های بزرگی که از دور دیده میشد حکایت از نزدیک شدن اتوبوس شمیران داشت.تا ایستگاه صد متری مانده بود و راننده حتی اگر خیلی دل رحم بود هم در آن تاریکی ما را نمی دید که سوارمان کند.باید میدویدیم.دست هم را گرفته بودیم و میدویدیم  که صدای خفه ای از پشت سر وادار به توقف ام کرد. ایستادم و به طرف توده سیاهی که کمی عقب تر روی زمین افتاده بود رفتم. دختر جوانی که او هم به سمت ایستگاه میدوید در تاریکی از روی یخ های پیاده رو  لغزیده و زمین افتاده بود.روسریش افتاده بود و موهای سیاه و لختش که تا شانه میرسید آشکار شده بود و با نگاهی اشکبار چشمان درشت و سیاهش را به من دوخته بود برگشتم و نگاهی به اتوبوس که هر آن نزدیک تر میشد و نگاهی به لوازم دخترک که از کیفش بیرون افتاده و اطرافش پخش شده بود کردم. جعبه لوازم آرایش و دسته بلیط شرکت واحد یک طرف و کمی آنطرف تر هم جدول ویژه نامه جشنواره که دور بعضی خانه هایش با خودکار دایره کشیده شده بود و یک دسته کلید و کارت ورودی سینما .صدای جیغ گوشخراش اتوبوس قراضه که سعی میکرد سرعتش را برای ایستادن در ایستگاه کم کند به گوش رسید. کارت جشنواره  را در جیب کاپشن م لمس کردم و بی هیچ کلامی در مقابل چشمان حیرت زده دختر خودم را با چند گام بلند به اتوبوس که تازه راه افتاده بود رساندم و بالا پریدم. کمی جلوتر از پنجره اتوبوس مرد مسنی را دیدم که داشت به دختر برای بلند شدن کمک میکرد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”And the Crystal Sphynx goes to…

  1. فکر می کنم آدمای زیادی، موقعیت های بی شماری رو همین جوری، نه که از دست می دن، می کشن.
    از طنز پنهانش خوشم اومد.
    پایدار باشی جوون
    🙂

نظر شما چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s