آواره در آمستردام*


1

حرامی ها ول کن معامله نبودند. اگر می توانستم خودم را به خیابان اصلی برسانم شاید از تعقیبم صرف نظر میکردند هرچند خیابانهای شهر بلافاصله بعد از تاریکی هوا انچنان خلوت می شد که احتمال اینکه بتوانم خود را در شلوغی بین آدمها گم . گور کنم خیلی دور از ذهن بود.

چندین خیابان و کوچه را پشت سر گذاشته بودم ولی دست از تعقیبم بر نمی داشتند. نفس هایم  به شماره افتاده بود و با هر بار داخل دادن هوا فکر میکردم که دیگر بازدمی در کار نخواهد بود.دود و مشروب زیاد این اواخر کار دستم داده بود و الان اگر هنوز می توانستم قدمی از قدم بردارم مدیون فوتبال بازی سالهای دور بود.سالهایی که خلاف سنگینم دیدن فیلم های بروس لی با پروژکتور های قدیمی خانه پدری بود.اینجا چه می کردم در این کوچه  پس کوچه های سرد و نمور؟

 …

2

ازش سر در نمی آوردم اما برای من صدای بلندگوی فرودگاه به مثابه خوش آمدی تمام قد به حساب مبآمد که به زبانی بیگانه بیان می شد. قرار بود هیلده در سالن فرودگاه در انتظارم باشد. قرار بود تا زمان پیدا کردن جای مناسب در آپارتمان کوچک او مستقر شوم.

توی سالن مشغول نظاره تابلو ها و مناظر و مردم بودم و ناخودگاه هر چیز را با فرودگاه امام مقایسه میکردم.بعد به خودم نهیب می زدم که خانه تو دیگر اینجاست. سعی کن از همین ابتدا این را در مغزت فرو کنی. راستش از این خانه جدید چندان بدم هم نیامده بود.

بطور وسواس گونه ای هر چند دقیقه یکبار محل های جاسازی اندوخته ام را با دست چک می کردم و هر بار با حس کردن برجستگی شان از روی لباس نفس راحتی می کشیدم.باید هرچه زودتر جای امنی برای آنها دست و پا می کردم ولی فعلا امن ترین جا برایشان همینجا همراه خودم بود.

ساعتم را برای بار سوم با ساعت روی دیوار سالن فرودگاه تنظیم می کنم و چشم به ورودی سالن می دوزم.خدا خدا می کردم هیلده دختری جوان و زیبا باشد هرچند شانس م معمولا در اینجور موارد بدجوری لنگ می زند.

بالاخره به خودم می قبولانم که کسی در این شهر غریب به دنبالم نخواهد آمد.

از سالن بیرون میایم و با بار و بنه پیاده راه می افتم.

3

بنگاه دار : مبارک باشد… شیرینی شاگرد ما فقط فراموش نشه فقط

خریدار: حاجی راضی باشید از ما

حاجی : ایشالله که مبارکتان باشه.

بنگاه دار : حاجی جان فقط اینجا رو هم یک انگشت بزنی کار تمومه

حاجی با تردید از جا بلند میشود قبل از انگشت زدن پای قولنامه بر می گردد و چشم در چشم عزیز می دوزد. عزیز با چشم پر اشک سرش را به نشانه تایید پایین می آورد.

امانشان را بریدم تا راضی شدند خانه قدیمی شان را بفروشند و سهم مرا بدهند.حاجی زیر بار نمی رفت از خانه قدیمی اش دل بکند ولی بالاخره متقاعدشان کردم که اگر از خانه شان دل نکنند پسر یکی یکدانه شان را از دست خواهند داد.ول میکنم و میروم و خبری ازشان نخواهم گرفت. نقشه رذیلانه ام جواب داد و راضی شدند برای اینکه راضی به ماندنم بکنند نیمی از پول خانه را دو دستی تقدیمم کنند که خرج خرید یک آپارتمان مجزا برای خودم بکنم. ولی جای من اینجا نیست.

سرنوشت من جای دیگری رقم زده شده…

4

تا همینجای کار هم کلی شانس آورده ام که به کوچه بن بستی بر نخورده ام.اما خستگی و ترس امانم را بریده  و وسوسه تسلیم شدن هر لحظه قوی و قوی تر میشود.در حالی که سلسله اعصاب غیر ارادی ام هنوز سخت مشغول تلاش و هماهنگی برای نجات جانم هستند بخش خودآگاه مغزم مشغول فلسفه بافی برای توجیه تسلیم شدنم شده .

شلوار لعنتی ام مدام پایین می آید و گام هایم را کند می کند. عرق پیشانیم راهی به درون چشمم باز کرده  و چشمانم را میسوزاند.صدای گامهایشان را پشت سرم می شنوم که نزدیکتر می شود. تلاش بیشتر بی فایده است این را باید زودتر از اینها می پذیرفتم

ناگهان آسمان و زمین دور سرم میچرخد و با صدای مهیبی به زمین می خورم.

 گرمای مطبوعی بدنم را فرا میگیرد …

* با معذرت بابت تشابه اسمی با بلاگ دوستی عزیز

Advertisements

نظر شما چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s