The 8th sleeper…


زن و مرد با فاصله نوك تپه سر سيز نشسته اند. مرد به افق خيره شده و انگار

خيال حرف زدن ندارد بالاخره زن  شروع مي كند:

– كجايي….. فكر ميكنم سيصد ساله كه نديدمت

– همينطور است. آخرين بار با ماكسيميليانوس جلوي دهانه غار بود كه ملاقات كرديم

– واقعاً ؟ عجيب است كه آن ديدار در خاطرم نمانده… واقعا تو هم آنجا بودي ؟

– تو تمام وقت مشغول بازي با آن سگ- قطمير- بودي ، حواست به من كه آنطرفتر ايستاده بودم نبود.

– آه…آري… آن سگ با نمك ، چقدر خسته ام كرد و چقدر آن خواب نيم چاشت در غار چسبيد.

تو راحت خوابيدي؟ سردت نشد؟

– نه ، من خوابم نبرد… بر بالينت نشستم تا بيدار شوي

– يعني سيصد سال بالاي سر من نشستي؟؟؟ (زن به سمت مرد كه حالا بسيار مسن تر به نظر مي رسد خيز بر ميدارد)

– آري

و الان

راستش ديگر خيلي خوابم ميايد…

Advertisements

یک دیدگاه برای ”The 8th sleeper…

  1. خوب از نظر احساسی کامل بود اما نمیتونم لودش کنم
    شاید یه جورایی به شخصیت خودت برگرده این سکوت و محبت چندین ساله و حتی تلاشی برای بازگو نکردنش
    به هر حال داشتن همچین شخصی برای هر زنی خیلی لذت بخشه
    هر چند که مثل دنیای واقعی تا از وجودشون باخبر بشی از این همه انتظار خسته شده اند و ترکت میکنند

  2. چه مرد بی احساسی !!!! میبینه زن خیز برداشته میگه خوابم میاد ، حالا سیصد سال بیدار بوده یکساعتم روش … والا

نظر شما چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s