فرعون كوچك


سه روز زندگي در دل طبيعت،نوك كوه،وسط دشتهاي سبز و پاك و دست نخورده،خوابيدن زير نور ماه،شمردن ستاره ها،نوشيدن از آب چشمه،سپردن خود به عظمت طبيعت…. اينجور جاها آدم قاعدتا خودشو بيشتر از هميشه به خدا نزديك مي بينه…  به كوچكي خودش پي ميبره و باقي قضايا…..ولي براي من نميشه؟ حتي يكبار هم به يادش نيافتادم. چطوري چيزايي كه براي يكسري حجته براي من انقدر طبيعي و معمولي به نظر مياد كه حتي يك تلنگر هم بهم نمي زنه؟ اونجايي كه همه خودشونو به چيزي وصل مي بينن چرا من نت ورك فيلور و هاست انريچيبل و دستينيشن نات فاوند مي دم؟ به بالينم نمي آد چرا اون شوهر كذايي يا لااقل توهمش؟!

… توي قطار نشستم و دارم اينا رو مي نويسم – و چه جالب كه اينجا هم تنها افتاده ام با اونهمه دردسر براي تهيه بليط افتادن توي يك كوپه خالي واقعا عجيبه،  گاهي مي مونم كه اين منم كه دنبال تنهاييم يا تنهاييه كه افتاده دنبال من و ولم نمي كنه – يك چشمم دزدانه مناظر زيباي حوالي عجب شير رو مي پاد. خشكم مي زنه ناگهان، روي ديوار آجري با خط درشت نوشته بود «فرعون» دو چشمي نگاه مي كنم…. تبليغات يك كارگاه ساخت فرغون  بود.. مي خندم در دلم به اين نشانه ها در حالي كه گوشه ديگري از دلم پايين ريخته.

Advertisements

نظر شما چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s